تبليغاتX
BAROOT NICE
شنبه 29 تیر1387 17:14
سلام نازنیناااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نوشته شده توسط نارسیس | موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه 7 فروردین1387 15:13
 

سلام بچه ها شرمنده یه چند وقتی نتونستیم آپ کنیم ولی در عوض امروز یکه از شعرهای شاهنامه جدید رو که با کمک چند تا از بروبچ ساختیم رو واستون میذاریم حتماْ بخونینش.

 

كنون رزم virus و رستم شنو

دگرها شنيدستي اين هم شنو

كه اسفنديارش يكي disk داد
بگفتا به رستم كه اي نيكزاد

در اين
disk باشد يكي file ناب
كه بگرفتم از
site افراسياب

برو حال­ مي كن بدين
disk هان!
كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش

چو آمد به نزد
mini tower اش
بزد ضربه بر دكمه
power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مران
disk را در drive اش گذاشت

نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت
يكي
list از root ديسكت گرفت

در ان
disk ديدش يكي file بود
بزد
enter آنجا و اجرا نمود

كز ان يك
demo گشت زان پس عيان
به فيلم و به موزيك و شرح­ و بيان

به ناگه چنان سيستمش كرد
hang
كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره
reset نمود
همي كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود
بيامد كه ليسانس رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشكلش
وز ان
disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش
يكي
bootable   ديسك آورد پيش

يكي
toolkit اندر آن disk بود
بر آورد آن را و اجرا نمود

همي گشت
toolkit هارد اندرش
چو كودك كه گردد پي مادرش

به ناگه يكي رمز
virus يافت
پي حذف امضاي ايشان شتافت

چو
virus را نيك بشناختش
مر از
boot sector بر انداختش

يكي ضربه زد بر سرش
toolkit
كه هر بايت ان گشت هشتاد
bit

به خاك اندر افكند
virus را
تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش
كه اين بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خريت مكن
ز رايانه اصلا تو صحبت مكن

قسم خورد رستم به پروردگار
نگيرد دگر
disk از اسفنديار

 

 

نوشته شده توسط نارسیس | موضوع: | لینک ثابت |

پسرک تنها... جمعه 24 اسفند1386 22:45
روزي روزگاري پسرک فقيري زندگي مي کرد که برای گذران

زندگي وتامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي کرد.از اين خانه

به ان خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست اورد.روزي متوجه

شدکه تنها يک سکه پنج سنتي برايش باقيمانده است واين در حالي

بود که شديداْ احساس گرسنگي مي کرد .تصميم گرفت از خانه اي

مقداري غذا تقاضا کند . بطور اتفاقي درب خانه اي را زد . دختر

جوان و زيبايي در را باز کرد. پسرک با ديدن چهره زيباي دختر

دستپاچه شد و بجاي غذا فقط يک ليوان آب درخواست کرد. دختر

که متوجه  گرسنگي شديد  پسرک شده  بود بجاي آب برايش يک

ليوان بزرگ شير آورد.پسر با صبر و آهستگي شير را سر کشيد

و گفت: (( چقدر بايد به شما بپردازم؟ )) دختر پاسخ داد: ((چيزي

نبايد بپردازي . مادر به ما آموخته که نيکي ما به ازائي ندارد.))

پسرک گفت:((پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي کنم))

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشکان محلي از درمان

بيماري او اظهارعاجزی نمودند و اورا براي ادامه معالجات به شهر

فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او

اقدام کنند.

دکتر هواردکلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار وارائه مشاوره فرا

خوانده شد.هنگامي که متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده

برق عجيبي در چشمانش درخشيد . بلافاصله  بلند  شد وبا سرعت

به طرف اتاق بيمار حرکت کرد . لباس پزشکي اش را برتن کرد و

براي ديدن  مريضش وارد اطاق شد . دراولين نگاه او را شناخت .

سپس به اتاق مشاوره بازگشت تا هرچه زودتر براي نجات بيمارش

اقدام کند . ازآن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص

قرارداد .وسرانجام پس از يک تلاش طولاني عليه بيماري،پيروزي

ازآن دکتر( کليگرديد. آخرين روزبستري شدن زن دربيمارستان

بود.به درخواست دکترهزينه درمان زن جهت تاييد نزد او برده

شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرادرون پاکتي گذاشت وبراي

زن ارسال نمود . زن از باز کردن پاکت  وديدن مبلغ صورتحساب

واهمه داشت.مطمئن بود که بايد تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام

تصميم گرفت وپاکت راباز کرد.چيزي توجه اش را جلب کرد.چند

کلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا خواند:                                                                                                              ((بهاي اين صورتحساب قبلا با يک ليوان شير پرداخت شده است.))

                               

نوشته شده توسط نارسیس | موضوع: | لینک ثابت |

غزلی بزای افتاب دوشنبه 20 اسفند1386 13:11

غزلی بود برای آفتاب

که آن را به دیوان قلبم،هدیه کردم

وآنگاه در سایه سار درخت عشق،آرام گرفتم

وتهی شدم از غربت فاخته هاواندیشه های تلخ...

اینک "آینه" آشنای منست اگر خاری به پایم فرو رود

اگر خنجری مرا نشانه گیرد،"نور"مرهم زخم منستومن هر      

روزنبض گل ها را می گیرممهماندار کبوتر های خسته ام وفریاد میزنم واژه هایی راکه عبور مهربانی اند،وبوی تورا می دهند...

نوشته شده توسط نارسیس | موضوع: | لینک ثابت |

دلم برات خیلی تنگ شده... سه شنبه 14 اسفند1386 22:31

 

تا حالا

شده عاشق بشی؟

وقتی عاشق میشی چه

چه حالی داری؟هرکسی عاشقی

ولحظه های خودش رو یک جوری

میگذرونه!ولی من دیگه صبرو تحمل

ندارم،اصلاً من رو میبینی؟حساب میکنی؟

اگر یک روزشنیدی که صد نفر دوستت دارن

بدون که یک نفر واقعاً دوستت داره اگرهم روزی

شنیدی که ده نفر دوستت دارن باز هم بدون که یک

یک نفر واقعاً دوستت داره،اگرروزی هم شنیدی که

صد نفر دلشـون برات تنـگه بدون یک نفر از ته دل

دلش برات تنگه،اگه روزی شنیدی که ده نفردلشون

برات تنگه فقط یک نفر هست که واقغاً دلتــنگته

یک روزی هم میرسه که می شنوی نه کسی

دوستت داره نه کسی دلش برات تنگ شده

اون روز روزیـــــه کـــــه می فــهـمی

من دیـــــــــــــــــــــــــگـــــــــــــــه

روی زمیـــــــــــــن خــــــــــدا

نیستم و نفــس نمـــــــی کشم

آن رو ز مــــــــــــن

مردم.

 

 

 

 

 

                 با تشکر گروه باروت

 

اولیش از سمت راست منم بعدش آیناز جونه بعدیش سوگند و بعدشم یسنا جون جونیه خودمه.

خوب عکس های ما رو هم دیدین دیگه یه وقت نگین عکسمون رو نشونتون ندادیما .

نوشته شده توسط نارسیس | موضوع: | لینک ثابت |

جند تا زد حال اساسی.......... دوشنبه 13 اسفند1386 21:32

چند تا زدحال اساسی :

 

1-  روز تولد ادم خبر بدن یکی از اقوام فوت شده.

 

2- توی خیابون با دوستات دخترای فامیل رو ببنی بهشون سلام کنی اونا محلت نذارن و دوستات هی مسخرت کنن.

 

3- تو دانشگاه دو ترم مشروط بشی به خانواده هم نگی یعد از طرف داشنگاه نامه مشروط شدنت بیاد.

 

 4- گوشیت دست پدر – مادر – برادر – خواهر باشه بعد دوست دخترت زنگ بزنه اونا جواب بدن.

 

5- تو فامیل دخترا از پسرا زرنگتر باشن (مخصوصا طرف مادری) بعد اونا رو  عین پتک هی بکوبن تو ما پسرا.

 

6- موقع کنفرانس دادن تو کلاس مختلط یکی از برگه های جزوه بیفته و موقع برداشتن، شلوار ادم جر بخوره.

 

 

نوشته شده توسط نارسیس | موضوع: | لینک ثابت |

کودکی.................... دوشنبه 13 اسفند1386 21:31
          کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

  اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش همان کودکي بوديم                   که حرفهايش را

 

 

از نگاهش مي توان خواند

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

دنيا را ببين...

 بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم

همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...

هيچ كس نمي فهمد

 

نوشته شده توسط نارسیس | موضوع: | لینک ثابت |

سلام به همه ی دوستان............. دوشنبه 13 اسفند1386 15:37

با سلام خدمت همه ی عزیزان امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه گروه باروت تصمیم گرفته یه وبلاگ بسازه و مخاطب هایی رو دوره خودش جمع کنه امیدواریم شما هم ازش استقبال کنین و نظرتون رو راجع به این وبلاگ بگین .اسامی گروه ما رو در قسمت نویسندگان می بینید .امیدوارم استفاده ی لازم رو از این وبلاگ ببرید.

 

"با آرزوی موفقیت برای همه ی شما عزیزان"

 

 

نوشته شده توسط نارسیس | موضوع: | لینک ثابت |

دلم برات خیلی تنگ شده... دوشنبه 13 اسفند1386 15:18

معناي زنده بودن من با تو بودن است

 

       نزديك، دور

 

        سير، گرسنه

 

   رها، اسير،

 

                دلتنگ، شاد

 

آن لحظه اي كه بي تو سر آيد مرامباد!

 

             مفهوم مرگ من،

 

             در راه سر افرازي تو، در كنارتو،

 

مفهوم زندگي است

 

           معناي عشق نيز

 

   در سرنوشت من!

 

                       با تو، هميشه با تو،

 

                                  براي تو...

نوشته شده توسط نارسیس | موضوع: | لینک ثابت |


Copyright © 2005-2006 - Site bus: نارسیس & Designer: MINOS.BLOGFA